رمانرمان آپدیت شوندهرمان عاشقانه

رمان خان زاده

در این وقت شب از وبسایت رمان خون در خدمت شما دوستان محترم هستیم با “رمان خان زاده” امیدواریم دوست داشته باشید همراه ما باشید.

رمان خان زاده

از هر طرف صدای پچ پچ میومد.از خجالت سرم و پایین انداخته بودم و چیزی نمی گفتم اما توی دلم غوغا بود.
قرار بود امشب خان روستای کرد نشین ها چند شبی رو خونه ی ما مهمون باشند اما همه می دونند خان برای پیوند زدن روابط، من رو برای پسر شهریش در نظر گرفته.
خسته از نگاه ها از خونه ی کاه گلی مون بیرون زدم و به سمت پدرم که داشت مرغ ها رو برای ورود خان به مرغداری میفرستاد رفتم.
با دیدنم لبخندی زد و گفت
_حاضری دخترم؟الاناست که ارباب برسه.
نمیدونستم چطور حرفم رو بزنم. با کمی این پا و اون پا کردن گفتم
_آقاجان…میگن که ارباب من و برای پسرش در نظر گرفته.
با خوشحالی سر تکون داد و گفت


_آره.همای سعادت روی شونه ت نشسته دخترم…
.آخ.. چطور مقابل پدرم وایسم و بگم من دلم نمیخواد زن پسر شهری ارباب بشم
اون شهر درس خونده…خان زادست… از قبیله ی کردهاست… من دختر ساده ی
روستایی چطور می تونم با چنین مردی ازدواج کنم؟
با هزار سرخ و سفید شدن خواستم حرفم و بزنم که خاتون داد زد
.ارباب اومد_


این رمان آپدیت میشود.

رمان های که دیگر کاربران خوانده اند:»

اگر نویسنده ماهری هستی و علاقمندی رمانت رو در سایت ما درج کنی میتونی از اینجا اقدام کنی.

نوشته های مشابه

‫144 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *