رمانرمان عاشقانهرمان های فروشی

دانلود رمان شب سرنوشت ساز

در این وقت شب از وبسایت رمان خون همراه شما هستیم با رمان عاشقانه و زیبای دیگری با نام ” دانلود رمان شب سرنوشت ساز ” امیدواریم لذت ببرید.

مقدمه رمان »

داستان راجب یه دختر تکواندو کاره (آوا) که یه روز میره باشگاه و میبینه استادش عوض شده و یه پسر جذاب و خوشتیپ به اسم آراده. اراد یه نامزد داره که اسمش سانازه اما ساناز تصمیم داره که به دلیلی( بعد از خوندن رمان متوجه میشید) زندگی آراد رو خراب کنه
تولد ساناز میشه و آراد بچه های باشگاهی که استادشه رو از جمله آوا به تولد نامزدش دعوت می کنه
ساناز متوجه شده آراد دوستش داره می خواد داغونش کنه و شب تولدش به آراد می گه دوستش نداره
آراد اون شب از ناراحتی مست می کنه و صبح با بدن برهنه ی آوا روی تخت مواجه میشه…

قسمتی از رمان »

*آوا*
_آوا مادر پاشو آماده شو باید بری باشگاه یک کنکور دادی دو روزه خوابی.‌‌‌
من _مامان بزار یه کم دیگه بخوابم بعد میرم.
مامان_ ساعت یه ربع به شیشه مگه ساعت شش باشگاه نداری؟؟؟.
مامان تا ساعت و گفت سیخ سرجام نشستم چند ماه دیگه امتحان کمربند دارم اما برای کنکور دو ماه باشگاه نرفتم
من_ باشه باشه مامان الان پا میشم.
بلند شدم رفتم صورتمو شستم تو آینه به خودم نگاه کردم خداییش خوشگل ما چشمای قهوه‌ای مژه های بلند پوست سفید و صاف موها و ابروی مشکی لب قلوه ای بینی قلمی
وجی(وجدان)_ اه اوا وقت گیر آوردی الان دیرت میشه.
من_راست میگیا وجی جون اما چه کنم این قدر زیبام که نمیتونم از خودم دل بکنم.
وجی_خودشیفته.
موهامو شونه کردم و دم اسبی بستم لباس تبوک (لباس مخصوص تکواندو) رو هم پوشیدم کمربند مشکی با دو خط طلایمم رو بستم.
خداییش با این لباس خفن می شدم
سریع مقنعه ام رو بردم زیر پیرهنم و مانتو روش پوشیدم و رفتم بیرون سوار ال ۹۰ سفیدم شدم عاشق ماشینم بودم.

ادامه رمان را بخوانید »

سریع رسیدم باشگاه خدا رو شکر بچه‌ها داشتند گرم می‌کردند و استاد نیومده بود.
منم رفتم پیششون محیا تا منو دید جیغ زد و اومد بغلم
محیا دوست صمیمیم بود و چون من نیمه دومیم ازش یه پایه عقب تر بودم وگرنه اختلاف سنیمون فقط چند ماهه
محیا_ وای سلام آوا بالاخره تو اومدی باشگاه؟
من_ سلام . اره این مدت گیر کنکور و درس بودم
محیا_ اها حدس می زدم حالا بگو ببینم چیکار کردی؟
من_ خوب بود خودم که راضیم
محیا_ خداروشکر
با بقیه بچه ها هم احوال پرسی کردم
بعد از چند دیقه در سالن باز شد
فکر کردیم استاده” استادمون یه مرد ۴۰ ساله بود” اما یه پسر ۲۵.۳۰‌ ساله اومد تو
لعنتی خیلی جذاب و سکسی بود
موها و ابروهاش مشکی و ته ریششم همین طور چشماشم که طوسیه خیلییی قشنگ بود
فاطمه یکی از دخترای باشگاه که خیلی سر و زبون داشت به پسره گفت


جهت مشاهده پارت 6 لطفا فایل کامل رمان را خریداری کنید

رمان های مشابه :

اگر نویسنده ماهری هستی و علاقمندی رمانت رو در سایت ما درج کنی میتونی از اینجا اقدام کنی.

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. اخه این چه وضعشه همه رمان های خوب رو کردین پولی یکم انصاف داشته باشین حداقل اینو یکی دیگه رو پولی نزارید باشه مردم با این اقتصاد کشور از کجا بیارن رمانی هم ما جونا میخوایم بخونیم پولی میکنین تروخدا یکم انصافم خوبه

    1. عزیز دل نویسنده هم چشم وقت و… گذاشته تا رمانو نوشته نمشه که رایگان ولی افر شاید گذاشتیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *